مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

464

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مقصود ما از تو اينست كه سيف الملوك را در رسيدن بمحبوبه يارى كنى . دولت خاتون گفت : آرى . در پديد آوردن مقصود او بكوشم تا او را به مقصود برسانم . آنگاه روى بسيف الملوك كرده ، به او گفت : خاطر آسوده دار كه ترا بمحبوبهء خود برسانم . سيف الملوك و ساعد را كار بدينجا رسيد . و اما ملكه بديع الجمال چون خبر بازگشتن خواهر خود ، دولت خاتون را بسوى مملكت پدر بشنيد ، به قصد زيارت بسوى او روان شد . چون به مكان او نزديك گشت ، ملكه دولت خاتون باستقبال او بشتافت . او را سلام داده ، يكديگر را در آغوش كشيدند و پس از آن بحديث گفتن بنشستند . آنگاه بديع الجمال از دولت خاتون ، ماجراى ايام غربت بازپرسيد . دولت خاتون گفت : اى خواهر ، من در قصرى استوار بودم . پس از آن تمامت حديث را از آغاز تا انجام و حديث سيف الملوك را و آنچه بر وى گذشته بود و پسر ملك ازرق را چگونه كشت و فلك چگونه ساخت ، همه را بيان كرد . بديع الجمال شگفت ماند . دولت خاتون گفت : اى خواهر ، همىخواهم كه اصل حكايت او با تو بازگويم . ولى شرم همىدارم . بديع الجمال گفت : سبب شرم تو چيست ؟ كه تو خواهر منى و ميانهء من و تو چيزهاى بسيار هست و من ميدانم كه تو از براى من جز خوبى چيزى نميخواهى . از بهر چيست كه از من شرم همىدارى ؟ آنچه در نزد توست ، با من بگو و از من شرم مدار . دولت خاتون گفت : اى خواهر ، گويا قبائى پدر تو بسليمان عليه السلم فرستاده و سليمان عليه السلم آن قبا را با جملهء از هدايا بملك عاصم بن صفوان ، پادشاه مصر هديت كرده و ملك عاصم نيز او را بپسر خود ، سيف الملوك داده . سيف الملوك وقتى كه خواسته آن را بپوشد ، صورت ترا در آن قبا ديده ، بدان صورت عاشق گشته و در طلب تو بيرون آمده و همهء اين رنجها از بهر تو برده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .